تبليغاتX
تبسم قلم
تبسم قلم
.

 

حسنی و دختر پادشاه

 (بخش هفتم)

 ......... چند روزی به همین منوال گذشت و حسنی به نقاط مختلف شهر سرک می کشید .

 و با آدمهای مختلف طرح دوستی می ریخت. حالا حسنی دیگر غریبه نیست و در میان ماهیگیران و بازاریان دوستان زیادی پیدا کرده است. کلام شیوا و ظاهر جذاب حسنی هر مخاطبی را در اولین برخورد جذب خود می کرد. سیف الله هم در این مدت بیکار ننشسته بود . او شبها به منازل کلاه زرد های ناراضی میرفت و آنان را برای آشنایی با حسنی با خود به مخفیگاه می آورد. حسنی روزها را به ایجاد ارتباط با مردم و شبها را به آشنایی با کلاه زرد های ناراضی می گذراند. از طرفی دیگر منصورخان هم آخرین اطلاعات و اخبار دربار را شبانه به حسنی گذارش می کرد.تا اینکه در یکی از همین شبها منصور خان حسنی را از تصمیم پادشاه که دیگر از درمان دخترش نا امید شده بود به اعدام وی مطلع ساخت. منصور خان به حسنی گفت که عده زیادی از درباریان نیز از درخت سیب خورده اند و بقول پادشاه بیماری هاری گرفته اند و پادشاه نیز برای گرفتن زهر چشم از درباریان که دیگر کسی جرات نکند به درخت سیب نزدیک شود تصمیم گرفته تا درباریان بیمار را به اتفاق دخترش در چند روز آینده در میدان مرکزی شهر به دار بیاویزد. حسنی خطاب به منصورخان،سیف الله و تعدادی کلاه زرد ناراضی که به واسطه سیف الله به مخفیگاه آمده بودند گفت ما نباید بگذاریم به هیچ نرخی دختر پادشاه اعدام شود . زیرا اعدام او کار را بر ما به مراتب سخت تر خواهد کرد. و برای مدتها پیروزیمان را به عقب خواهد انداخت.سپس رو کرد به منصور خان و گفت شما باید مکان و زمان دقیق اجرای  حکم اعدام را مشخص کنید و بعد خطاب به سیف الله نیز گفت تو و همکارانت هم باید هرچه سریعتر تمام کلاه زردهای ناراضی را شناسایی و برای توجیهشان به مخفیگاه بیاورید. از طرفی باید به انبار اسلحه خانه دربار هم دسترسی پیدا کنیم تا بتوانیم برای روز عملیات همه را تجهیز کنیم. آن شب به همین منوال گذشت و فردا صبح حسنی به منوال روزهای قبل برای ماهیگیری به ساحل دریا رفت. آن روز حسنی هرچه قلاب می انداخت موفق به گرفتن ماهی نمی شد. تا اینکه یکی از پیرمرد های ماهیگیر به سراغ حسنی آمد و گفت پسرم خودت را اذیت نکن امروز پری دریایی به ساحل آمده و ماهی ها از ترس او از این منطقه گریخته اند. باید چند روزی صبر کنیم تا پری دریایی به اعماق دریا برگردد و دوباره ماهی ها به ساحل بیایند. بعد از غروب آفتاب اگر کسی قلاب بیندازد پری دریایی به قلابش گیر می کند و او را نفرین می کند و هر ماهیگیری که مورد نفرین پری دریایی واقع شود با پادشاه دشمن می شود و پادشاه هم او را می کشد. سخنان پیرمرد بد جوری حسنی را کنجکاو کرد تا به رمز و راز این ماجرا پی ببرد. سپس از پیر مرد تشکر کرد و به ظاهر روانه خانه شد . کمی بعد که هوا تاریک شد حسنی به سرعت به کنار دریا رفت و با اولین قلابی که انداخت پری دریایی را اسیر سرپنجه پرتوان خود ساخت. پری دریایی هرچه تلاش نمود که حسنی را بترساند دید که فایده ای ندارد. حسنی گفت تو با آمدنت به ساحل برای چند روز این مردم را از رزق و روزی می اندازی من الآن تو را با خودم به شهر می برم تا برای همیشه مردم از شرت خلاص شوند.پری دریایی که دید تهدید هیچ اثری بر حسنی ندارد به التماس افتاد و گفت اگر من را رها کنی که بروم اولا قول می دهم که دیگر هرگز به ساحل شهر شما نیایم ثانیا رازی را برایت بازگو کنم که در تمام عمر بدردت بخورد و تو را در رسیدن به هدفت یاری رساند.

حسنی گفت رازت را بگو اگر صداقت در آن یافتم آزادت می کنم . پری دریایی گفت من فقط در آب می توانم رازم را بازگو کنم تو اول مرا آزاد کن بعد برایت تعریف می کنم . حسنی سپس یکی از گوشواره های یاقوت پری دریایی را به رسم گروگان از گوش او بیرون آورد و در آب رهایش کرد. پری دریایی که بدون گوشواره هایش قادر به رفتن به اعماق دریا نبود ، پس از چرخی که در ساحل و آبهای کم عمق زد نزد حسنی آمد و به او گفت تو پسر میرزا جلال الدین محمد ماهیگیر هستی سالها پیش پدرت مرا بدام انداخت و من راز درخت سیبی را برایش تعریف کردم که چهار ماهه ثمر می داد و چهار نوع سیب را روی یک درخت به بار می آورد. یکی سیب سرخ بود که اگر هر آدم ثروتمندی از آن می خورد فقیر می شد و دیگری سیب زردی بود که اگر هر آدم فقیری از آن می خورد ثروتمند می شد و سومی سیب زردی بود که خالی سرخ در میان داشت و اگر کسی از آن می خورد هر قدر هم که نادان بود عاقل میشد.و چهارمین سیب ، سیب سرخی بود که خال زردی در میان داشت و هر دانشمندی که از آن می خورد به فردی کودن بدل می شد. از دیگر خصوصیات این درخت این است که اگر هر شاخه آن را قطع کنی هزاران شاخه دیگر از آن می روید . نام این درخت ، درخت دانایی است. سپس پیوند زنی درختان را به او آموختم . پدرت ماهیگیری را رها نمود و تنها به پیوند زنی درختان ا کتفا کرد و وقتی به اجبار به دربار برده شد به فکر آگاه کردن پادشاه افتاد و درخت دانایی را در دربار کاشت به امید اینکه پادشاه از آن بخورد و آگاه شود و دیگر اینقدر ظلم نکند. که از بخت بدش دختر پادشاه خورد و همین باعث شد که دیگر پادشاه به آن نزدیک نشود . و پدرت هم جانش را روی اشتباه خودش گذاشت . زیرا من این راز را به او گفته بودم که درخت دانایی را در میان مردم بکارد . تا دیگر پادشاه نتواند به ظلم کسی را در کنار ساحل سر ببرد و مرا به زحمت بیندازد. من زمانی به ساحل می آیم که روز قبلش کلاه زرد ها کسی را در اینجا سر بریده باشند . من علاقه ای به آمدن به ساحل ندارم . این تنها بوی خون است که مرا به ساحل می کشاند. من به اجبار بوی خون به ساحل می آیم تا مردم را از قتل بیگناهی آگاه کنم . اما ماموران سری پادشاه آن داستانی را که لحظاتی پیش  پیرمرد برایت تعریف کرد را در بین مردم شایع کرده اند تا کسی جرات نزدیک شدن به من را پیدا نکند. و من هم به هر کسی این راز را نمی گویم مگر اینکه از شجاعت او مطمئن شوم . حالا زود گوشواره ام را بده و از اینجا دور شو که اگر ماموران از تماست با من مطلع شوند خونت را می ریزند.

حسنی از پری دریایی تشکر کرد و گوشواره اش را پس داد و همدیگر را به خدا سپردند و رفتند. حالا قلب سیف الله از دیر آمدن حسنی به مخفیگاه به شماره افتاده است. او با خود می گوید که حتما این پسره کله شق با ماموران درگیر شده و دستگیرش کرده اند . حسنی داشت مثل مار زخمی به خود می پیچید که سرو کله حسنی پیدا شد. سیف الله با عصبانیت گفت پسر تو هیچ معلومه چکار می کنی ؟ تا الآن کجا بودی؟ چرا اینقدر دیر کردی؟ .

حسنی گفت کاری برایم پیش آمد که نتوانستم زودتر بیایم . در همین گیرودار بود که منصورخان هم وارد شد.  او گفت پادشاه فردا را به عنوان آخرین روز مهلت درمان دخترش و درباریان قرار داده و اگر فردا هم کسی پیدا نشود که بتواند دختر پادشاه را درمان کند .روز بعد مراسم اعدام اجرا خواهد شد.حسنی گفت من فردا صبح اول وقت به دربار می روم و مدعی درمان دختر پادشاه می شوم. منصورخان و سیف الله با هم گفتند بگو می خواهم خودم را به کشتن بدهم ، بگو از جان خود سیر شده ام، اطبای حاذق شهر شهامت پذیرش چنین ریسکی را ندارند. مگر طبابت هم ماهیگیریست که تو از عهده اش برآیی . از محالات است که بگذاریم به دربار بروی. تو باید اول ما را بکشی بعد خودت را به کشتن بدهی . تو همه امید ما برای رهایی مردم این شهری تا ما زنده ایم نمی گذاریم تو با کله شقی خودت را به کشتن بدهی. سپس حسنی لبخندی زد و به شوخی و برای ریختن ترس دوستانش گفت ولی اگر موفق شوم داماد شاه می شوم و شما را به مقامات عالیه مملکت می رسانم. سپس ادامه داد ببینید دوستان من هرگز بدون رضایت و هماهنگی شما هیچ کاری را انجام نخواهم داد تا چه رسد به ریسکی خطرناک چون رفتن به دربار و ادعای کاری به سختی درمان دختر پادشاه ، من آن اعلامیه شاهی را در این چند روز چند بار خوانده ام و می دانم که اگر موفق نشوم کشته خواهم شد.

منصور خان سخنان حسنی را قطع کرد و گفت تازه اگر هم موفق شوی باز هم کشته می شوی چون این یک خدعه پادشاست او هرگز دخترش را به عقد رعیت در نمی آورد. تو اگر هم موفق به درمان دختر پادشاه شوی او به یک بهانه ای تو را خواهد کشت. حسنی سپس ادامه داد که این هم ممکن است زیرا آدم نادان به قولش هم نمی توان اعتماد کرد. ولی من چند نکته را لازم است که به شما بگویم . اولا اینکه شما باید امیدتان به خدا باشد نه به من ثانیا این نحو برخورد مرا متکبر می کند. شما همان برخوردی را که با شاه می کردید دارید با من هم می کنید. شاید شاه هم از آغاز اینقدر متکبر و احمق نبوده است و همین برخوردهای اطرافیان و غفلت آنان از ذات اقدس الهی باعث خباثت روزافزون او شده باشد.

پس شما تحمل کنید تا من نقشه ام را بگویم اگر غیر عملی بود بعد با همفکری هم تغییرش می دهیم. بی شک از من به تنهایی کاری ساخته نیست . من و شما الآن ما شده ایم که من به خود جرات چنین ریسکی را می دهم . منصورخان و سیف الله سرشان را زیر انداختند و از حسنی عذر خواهی کردند. سپس سیف الله بساط شام را پهن کرد و با هم به صرف شام پرداختند. هنوز سفره را جمع نکرده بودند که یکی از کلاه زردهایی که در کوهستان مانده بود وارد مخفیگاه شد. سیف الله در زمانی که در کوهستان بودند نشانی محل مخفیگاه را به او داده بود. و از او خواسته بود تا اگر مسافرت آنها به شهر طولانی شد او به مخفیگاه بیاید و در صورت نیافتن آنها زن و فرزندانش را با خود به کوهستان ببرد.

با آمدن رمضان ساکنین مخفیگاه روحیه ای تازه گرفتند و رمضان از حال و هوای کوهستان برایشان تعریف کرد. حسنی از وضع و حال مادر و دایی حبیب پرسید و رمضان از سلامتیشان گفت و اضافه کرد که مادرت نگران حالت بود. رمضان بلافاصله پس از صرف شام آماده عزیمت به کوهستان شد. سیف الله نشانی مخفیگاه زن و فرزندان خود و رمضان و شاهپور را به او داد و از او خواست تا آنها را با خود به کوهستان ببرد . سپس رمضان از حاضرین خدا حافظی کرد و راهی کوهستان شد. و ساکنین مخفیگاه هم خود را آماده شنیدن نقشه حسنی برای رفتن به دربار و ادعای درمان دختر پادشاه نمودند........

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 توسط محمد باقر عباسي سملي

 

اوستیا، پاره تن ایران، که در آتش کینه روسیه می سوزد

 

با شروع داستان حسنی و دختر پادشاه( پری دریایی و راز درخت سیب ) تصمیم داشتم تا پایان این داستان به مسائل سیاسی روز نپردازم ، اما با آغاز جنگ گرجستان و روسیه بر سر استقلال اوستیای جنوبی یا بهتر است بگوییم جنگ آمریکا و روسیه بر سر این بخش ازسرزمین کهن ایران زمین ، گرجستان فعلی، و به دلیل عقده ای که از تحقیر تاریخی قوم ایرانی توسط روسها دارم، بر آن شدم تا ضمن یادآوری خیانت های تاریخی روسیه به ایران و اشغال بخشهای ارزشمندی از کشورعزیزمان ایران توسط این بوزینه پیردر200 سال پیش(در قالب عهدنامه ننگین گلستان در 29 شوال 1228 " ه – ق" )  نگاهی اجمالی به نقش روسیه در عقب ماندگی تاریخی ایران امروز داشته باشم.

همانگونه که همه دوستان مستحضرند بی کفایتی خاندان قاجار در اداره مدبرانه امور کشور بویژه پس از قتل آقا محمد خان و آغاز پادشاهی  برادرزاده اش بابا خان که بعدها فتحعلی شاه لقب گرفت . فرصت تاخت و تاز کشور کثیف روسیه به سرحدات شمال غرب، شمال و شمال شرقی ایران را فراهم ساخت.تاخت و تاز مرحله اول روسیه به خاک ایران در بین سالهای 1219 تا 1228 هجری قمری در نهایت منجر به عقد قرارداد ننگین گلستان گردید که بخشهای عظیمی از خاک ایران به قرار: گرجستان، ولایات ساحلی دریای سیاه،باکو،دربند،شروان،قراباغ،شکی،گنجه،موقان و قسمت علیای طالش رسما از خاک ایران جدا و به روسیه واگذارگردید.همچنین دراین قرارداد حق کشتیرانی در دریاچه مازندران از ایران سلب شد. هرچند روسیه قبل از این تاریخ نیز تقریبا تمام وقت به دنبال دسیسه های شیطانی خود اسباب زحمت حکومتهای ایران را فراهم می کرد و در سال 1215 رسما گرجستان را به خاک خود ملحق نمود لیکن حکمرانان قجر همواره مدعی این بخش از خاک ایران بودند.که با قرارداد گلستان عملا دست از این ادعا نیز برداشتند. جنگهای تحمیلی روس علیه ملت ایران از یک سو و ظلم بی حدو حساب حکام بی کفایت قاجار از دیگر سو خود سرآغازی بود بر استیصال ملت ایران در رقابتهای بین المللی،که در جنگهای مرحله دوم ایران و روس، بین سالهای 1241 تا 1243 هجری قمری با تحمیل قرارداد ذلت بار ترکمانچای به اوج خود رسید.

که البته نباید نقش علما را که با صدور فرمان جهاد و تحت فشار قرار دادن فتحعلی شاه در شروع مرحله دوم جنگهای ایران و روس که منجر به تحمیل قرارداد ترکمانچای گردید را نادیده گرفت. علما که از تغییر و تحولات بین المللی بی اطلاع بودند نا خواسته سهم و نقش بسزایی  در کنار بی لیاقتی و بی کفایتیهای حکام قاجاردر جدایی بخش دیگری از ایران عزیز ایفا نمودند.

به این طریق در قرارداد ترکمانچای به تاریخ 5 شعبان 1243 هجری قمری سوای تایید مجدد متصرفات قبلی روس در قرارداد گلستان، بخشهای ایروان ، نخجوان و اردوباد نیز رسما از ایران جدا و به روسیه ملحق شد.

نقش غده چرکین وعفن روسیه درعقب ماندگی ملت ایران به دوران سلسله قاجاریه ختم نمی شود . در دوران پهلوی نیز ما شاهد هجوم ایدئولوژیک شوروی سابق به سرکردگی روسیه به ایران در راستای گرفتن امتیازات گوناگون می باشیم.و این هجمه به حدی کار را بر پهلوی دوم سخت می کند که با تمام وجود به دامن غرب می غلطد. و ایران را عملا به زاغه مهمات آمریکا بدل می کند. وپولهایی که باید صرف پیشرفت های علمی و تکنولوژیکی در راستای عمران و آبادانی کشور گردد عمدتا به خرید سلاح و .... اختصاص می یابد.

متاسفانه ردپای روسها بر خلاف انتظار درایران پس از انقلاب اسلامی به مراتب پررنگتر می گردد.تا جایی که این رژیم غاصب از آغازین روزهای پس از پیروزی انقلاب تا کنون ،اولین وکلیدی ترین متحد ایران بشمار می آید. و اهداف شیطانی خود را در قالب یک دوست ومتحد ملت مسلمان و انقلابی ایران دنبال می کند. برشمردن خیانتهای روسیه پس از انقلاب از شمار خارج است. ازتاثیر پذیری ایدئولوژیک نیروهای مذهبی – انقلابی ایران از قبیل سازمان مجاهدین خلق تا حتی بخشی از روحانیت از هجمه فرهنگی عقیدتی روسها که پیامد های ناگواری را برای انقلاب و ملت درپی داشت نیز که بگذریم   تنها به چند نمونه از آن اشاره می کنم که تسلیح عراق به مدرن ترین تکنولوژیهای جنگی در دوران دفاع مقدس ، تایید یا سکوت در شورای امنیت در قبال صدور سه قطعنامه تحریم علیه ملت ایران، غصب حقوق ایران در دریاچه مازندران و به بازی گرفتن ملت ایران در تکمیل نیروگاه هسته ای بو شهر تنها مشتی از خروار ها خیانت پنهان و آشکار روسها به ملت مظلوم ایران است.

کلام آخر اینکه اکنون که این بوزینه پیرو فرتوت تحت فشارهای جهانی و قدرتهای بزرگ می رود تا بند از بندش بگسلد و این خنجرآلوده برای همیشه از پهلوی ایران عزیزخارج شود، به اعتقاد این کمترین طلایی ترین فرصت تاریخی برای اتحاد با جامعه جهانی  در راستای انتقام از عامل عقب مانگی ملت است.و ما نباید فراموش کنیم که امروز نیز این اقوام ایرانی هستند که در نبرد اوستیا در آتش بمب های روسی می سوزند.

همانگونه که اسرائیل به ظلم بخشی از اراضی اعراب را غصب نموده وبحق مستوجب توبیخ و مجازات است . به طریق اولی روسیه نیز که غاصب خاک ایران بوده مستوجب قطع رابطه و مجازات می باشد. بی شک مسئولان معظم نظام اسلامی خاک ایران را بر خاک اعراب ترجیح می دهند. اما اینکه چرا ما دشمنی با اسرائیل و آمریکا را مقدم بر دشمنی با روس طی این 30 سال قرار داده ایم وروسهای غاصب خاک ایران را در طی تمام این سالها متحد استراتژیک خود می دانیم، معماییست ظاهرا بی پاسخ!!!!!!!

 

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 توسط محمد باقر عباسي سملي

 

حسنی و دختر پادشاه

( بخش ششم)

 ......... پاسی از شب گذشته بود تقریبا همه در حال استراحت بودند.حسنی پالتو پوستینش را بر دوش انداخت و در زیر دانه های ریز باران از کلبه خارج شد تا در خلوت و هوای آزاد پس از رازو نیاز باخالق هستی  به اتفاق سیف الله خود را به شهر برساند.اندکی بعد فرمانده تیم کلاه زردها نیز به او پیوست، ببر کوهستان به اتفاق سیف الله کلبه را به قصد شهر ترک کردند. هوا هنوز گرگ و میشی بود که از دروازه ورودی شهر گذشتند. حسنی از سیف الله خواست تا او را به محل ماهیگیری و بازار شهر ببرد تا با مسیرها آشنا شود. آنان پس از آشنایی حسنی با مسیر های اصلی شهر قبل از روشن شدن هوا به مخفی گاه از پیش تعیین شده سیف الله رسیدند. سیف الله اسب ها را به اسطبل برد و ببر کوهستان را به زیر زمین هدایت کرد.لختی استراحت نمودند و سپس برخاستند تا به ادامه ماموریت خود فکر کنند.سیف الله گفت اینجا از هر نظر جایمان امن است . ما شبها از مخفیگاه خارج می شویم و قبل از روشنایی هوا به اینجا برمی گردیم.حسنی از سیف الله خواست تا برایش لباس مخصوص شهروندان را فراهم کند. که با مخالفت سیف الله مواجه شد. سیف الله گفت اگر تو به چنگ ماموران بیافتی تمام آرزوهای ما به باد می رود. حسنی تبسمی کرد و گفت سیف الله جان

تا که از خود نگذری /  از دیگران نتوان گذشت

من به شهر نیامده ام تا به مخفی گاه پناه ببرم. من باید به میان مردم بروم و از نزدیک با نگاه آنان به حکومت آشنا شوم . سیف الله اظهار داشت ، حکومت چنان رعب و وحشتی در دل مردم انداخته است که دیگر پدر به پسر اعتماد نمی کند تا نزد او درد دل کند. هر جا که سه نفر گرد هم جمع شوند احساسشان این است که یکی از آنان جاسوس است لذا سعی می کنند به رغم میل باطنی خود را دوستدار پادشاه جبار معرفی کنند. در حالی که تعداد جاسوسان رسمی حکومت بسیار محدودند.و این تنها ناشی از جو روانیی است که حکومت به هزار ترفند در جامعه ایجاد نموده است.

آنگاه حسنی گفت ببین سیف الله ماموریت ما شکستن همین جو روانی است. ما باید کاری کنیم که مردم به هم اعتماد کنند. ما باید عمل جاسوسی را عملی زشت معرفی کنیم . ما حتی می توانیم جاسوسان رسمی پادشاه را از عمل زشت خودشان آگاه کنیم، تازه شما شک نکنید که در بین جاسوسان رسمی پادشاه هم ، هم ناراضی وجود دارد و هم آدم فهمیده و آگاه که از اعمال زشت پادشاه و عده ای مفتخور و بی خاصیت اطراف او بیزارند، اما نمی دانند باید چگونه مبارزه کنند که ما می توانیم به آنان کمک کنیم و آنها هم بینهایت می توانند برای هدف ما مفید واقع شوند. سیف الله گفت تو چگونه می خواهی این کارها را به تنهایی انجام بدهی.حسنی با کمی عصبانیت گفت کی میگه که من تنها هستم. ما الان دو نفریم در ثانی مگر خودت نگفتی که کلی کلاه زرد ناراضی در بین کلاه زرد های شاه و جود دارند. سیف الله به نشانه تایید سری تکان داد و گفت من را ببخش من هنوز به نبوغ و توانمندیهای تو پی نبرده ام . حق با شماست.من آماده اجرای دستورات شما هستم. آنگاه حسنی خنده بلندی کرد و گفت حالا برو و برایم لباس قرمز تهیه کن و موهایم را هم همانگونه که حکومت می خواهد در حد 13 سانت اصلاح کن. و ادامه داد ، سیف الله عجله کن وقت تنگ است.و خود به سراغ خورجینش رفت و ابزار ماهیگیریش را از خورجین بیرون آورد و شروع به آماده سازی وسایل ماهیگیری نمود. کمی بعد سیف الله در حالی که یک دست لباس قرمز یکدست را در دست داشت نزد حسنی آمد. او وقتی وسایل ماهیگیری حسنی را دید از تعجب دهانش باز ماند و پرسید اینها را از کجا آوردی مگر تو ماهیگیری بلدی ، حسنی لبخندی زد و گفت حاضرم با ماهیگیران حرفه ای شهر مسابقه بدهم. در نزدیکی کلبه ما برکه ای بزرگ و پر از ماهی وجود دارد که من از بچگی در آن بازی می کردم و ماهی می گرفتم .

سپس سیف الله موهای حسنی را کوتاه کرد و حمام را برایش آماده نمود . تا حسنی از حمام برگشت سیف الله ترتیب صبحانه را نیز داد . با هم صبحانه ای خوردند و حسنی آماده رفتن به کنار دریا شد. حسنی خطاب به سیف الله گفت مراقب خودت باش تو نباید روزها از منزل خارج شوی .من برای ماموریت های شبانه تو خیلی برنامه ریزی کرده ام. سیف الله در پاسخ گفت تو نگران من نباش هنگام برگشتن به مخفیگاه مراقب باش تعقیبت نکنند.حکومت در بین ماهیگیران جاسوسان زیادی گذاشته است . چون شغل اصلی مردم ماهیگیری است و مخالف حکومت هم میان آنها زیاد است. حسنی مثل همیشه لبخندی زد و گفت من حتما به توصیه های شما عمل خواهم کرد. نگران نباش.

سپس همدیگر را در آغوش کشیدند و برای موفقیت و سلامتی یکدیگر دعا کردند و حسنی راهی کنار دریا شد. لحظاتی بعد حسنی با احتیاط از مخفیگاه خارج گردید و وارد خیابان اصلی شهر شد . وای خدای من این دیگر چه دنیایست ؟ در میانه مسیر گروههای گزمه کلاه زرد را می دید که چگونه با تکبر در خیابان راه می روند و به مردم فخر می فروشند. از طرفی مردم را می دید که همگی با لباسهای متحد الشکل و قرمز رنگ با چهره های افسرده با احتیاط از کنار گزمه ها رد می شوند. کمی آنسوتر جمعیت سرخپوشی را دید که با حسرت به فریاد های کمک خواستن دختر جوانی که اکنون اسیر چنگال گزمه ها شده است گوش می دهند و تنها با دست های لرزانشان اشکهای سرازیر شده از گوشه های چشم خود را پاک می کنند. آه از نهاد حسنی بر آمد . به سرعت خود را به جمعیت رساند و از یکی از افراد که نشان می داد از این وضعیت خیلی شاکی و متاثر است پرسید ، مگر جرم این دختر چیست؟ مرد با تعجب پرسید غریبه ای ؟ حسنی گفت نه چرا غریبه باشم ، آن مرد میانسال گفت اگر غریبه نبودی می دانستی که این کار هر روز کلاه زرد هاست. آنها کافیست یک دختر زیبا رو چشمشان را بگیرد سپس به هر بهانه ای او را به گزمه خانه می برند و معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارش خواهد بود. حسنی گفت حالا نگفته اند که جرم او چیست؟ مرد در حالی که اشکش را پاک می کرد گفت بله می گویند پاچه شلوارش از 13 سانت کمتر است. حسنی که دید بد جوری سوتی داده و مرد هم بدجوری به او مشکوک شده گفت آخه این دخترا هم که مثل آدم لباس نمی پوشند. نمی شود همش هم کلاه زرد ها را مقصر دونست. مرد که تا لحظاتی پیش روحیه تهاجمی نسبت به حسنی داشت ، گفته های حسنی را تایید کرد و گفت حق کاملا با شماست گزمه ها مقصر نیستند. و به سرعت خود را در میان جمعیت گم کرد.

حسنی هم از جمعیت جدا شد و به مسیر خود ادامه داد. او هنوز مسافت چندانی را طی نکرده بود که به جمعیتی دیگر برخورد کرد. به میان آنان رفت و جوانی را دید که به تختی چوبین بسته اند و فریادش در زیر شلاق کلاه زردها به آسمان می رود. حسنی به یکی از افرادی که از شدت شوق مرتب به هوا می پرید و هورا می کشید نزدیک شد و گفت این جوان نمک نشناس مگر چه غلطی کرده ، او در حالی که مرتب به هوا می پرید و هورا می کشید گفت به اسب پادشاه گفته یابو. حسنی که سری قبل بد جوری سوتی داده بود گفت چرا او را نمی کشند . مرد مخاطب حسنی در حالی که مرتب بالا و پایین می پرید گفت ما هرچه می کشیم از رافت پادشاست. مهربانیهای بیش از اندازه او باعث پررویی این جوانان شده که حتی به اسب پادشاه می گویند یابو.  ببر کوهستان در حالی که می رفت تا قلبش از خشم از سینه خارج شود این جماعت را نیز ترک کرد و وارد خیابان دیگر شد. حسنی رفت و رفت تا به ساحل دریا رسید. به سرعت وسایل ماهیگیریش را از خورجین خارج کرد و شروع به ماهیگیری نمود. حسنی تا حدودای عصر کلی ماهی گرفت و روانه بازار ماهی فروشان شد. در مدت کوتاهی ماهی هایش را فروخت و مقداری اغذیه برای شام خرید . هوا دیگر داشت تاریک می شد. به سمت مخفیگاه به راه افتاد. حسنی در میان کوچه پس کوچه های شهر شش دانگ حواصش جمع بود که یکوقت تحت تعقیب نباشد. او پس از طی چند کوچه متوجه شد که سایه ای او را تعقیب می کند. ببر کوهستان که برای بدام انداختن طعمه از مهارت خاصی بر خوردار بود . تعقیب کننده خود را تا نزدیکیهای مخفیگاه بدنبال خود کشاند و سپس کمندش را از خورجین بیرون آورد و در یک چشم بهم زدن او را خلع سلاح نمود و به بند کشید. و دهانش را بست و او را با خود به مخفیگاه برد. سیف الله با دیدن این صحنه برق از چشمانش پرید. آه خدای من منصور خان شمایید؟

حسنی وقتی به زیر نور چراغ رسید به یادش آمد که این همان مرد میانسالی است که صبح در میان جمعیت دیده است که اشک می ریخت و به غریبه بودن حسنی پی برده بود. سیف الله به سرعت دست و پای منصور خان را باز کرد و از برخورد حسنی معذرت خواهی نمود . و او را اینگونه به حسنی معرفی کرد. منصورخان از نیروهای ذی نفوذ جاسوسخانه دربار است که از اعمال پادشاه ناراضی است و از دوستان قدیمی مرحوم پدرت می باشد. منصورخان رو کرد به حسنی و گفت من از همان ابتدا که وارد جمع شدی به غریبه بودنت پی بردم ولی وقتی با آن عکس العملت مواجه شدم شک کردم که شاید از ماموران جدید جاسوسخانه باشی . لذا از همان صبح تو را تحت نظر گرفتم ولی باورم نمی شد که با این برخورد برق آسای تو و اسارت خودم رو برو شوم. حسنی نیز به منصور خان گفت من هم از همان ابتدا به نجابت تو پی بردم ولی برای ردگم کنی آن برخورد را با تو کردم و گزمه ها را بی تقصیر قلمداد نمودم ، خلاصه آن شب تا صبح سیف الله و منصور خان از جنایات پادشاه و درباریان برای حسنی تعریف کردند. آشنایی حسنی با منصور خان ، ببر کوهستان را به سرعت به اهداف بلندش نزدیکتر می کرد. حالا او یک نفر را در بین کلاه زرد ها و یکی را هم در جاسوسخانه دربار به عنوان متحد در کنار خود دارد. منصور خان از حسنی خواست که در مخفیگاه در کنار او و سیف الله بماند و دیگر به دربار نرود که با مخالفت شدید حسنی مواجه شد. حسنی به منصور خان گفت در اولین فرصت به جاسوسخانه برو و اطلاعات و اخبار دربار را شبانه برای ما بیاور. صبح زود منصورخان از سیف الله و حسنی خداحافظی کرد و راهی جاسوسخانه دربار شد . و حسنی هم به سوی دریا به راه افتاد..........

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 توسط محمد باقر عباسي سملي

 

حسنی و دختر پادشاه

 

( بخش پنجم )

 

....... درون کلبه از آن سرمای استخوان سوزبیرون خبری نبود. و گرمای تنوری که از قبل مادر حسنی روشن کرده بود تن های خسته و لرزان میهمانان را نوازش می داد.خیرالنساء سفره ای را که از برگ نخل بافته بود پهن کرد و مقداری نان به روی آن ریخت و سپس حسنی مشغول کباب شد . پس از صرف شام حبیب از گذشته سخن گفت و نگرانی هایی که برای عاقبت خیرالنساء و فرزندش داشته اند . حبیب می گفت بعد از اینکه شما مخفی شدید ما فکر می کردیم که بدست جاسوسخانه و یا کلاه زردها گرفتار شده اید . به هر کجا که سر زدیم پاسخ درستی دریافت نکردیم.تنها پاسخ ما این بود که سزای خائنین همین است.ما دیگر پس از این سالیان طولانی بکلی از زنده بودن شما مایوس شده بودیم.سپس سخن از علت و نحوه دستگیری حبیب به میان آمد که او اینگونه ادامه داد، پس از آنکه آن درخت را نخودک در کاخ سلطنتی کاشت و دختر پادشاه از میوه آن خورد و به عملکرد پدرش معترض شد. پادشاه دستور حبس دخترش را داد. اما هرچه از آن روز می گذرد دختر پادشاه داناتر می شود و فریاد اعتراضش درزندان به گوش مردم می رسد و مردم هوشیارتر می شوند. پادشاه از این وضعیت به وحشت افتاده و تمام اطباء را دعوت به درمان دخترش کرده و جایزه درمان را نیز درآوردن دختر به عقد معالج وی و نشاندن او بر تخت ولایتعهدی خود است.از طرف دیگر تعداد دیگری از افراد دربار نیزازآن میوه خورده اند وبقول پادشاه هار شده اند و بقول مردم هاریشان درمان شده است. خلاصه درختی که نخودک در قلب دربار نشاند می رود تا پایه های حکومت را سست و متزلزل نماید.از شگفتی های این درخت این است که هر شاخه ای از آن را که قطع می کنند هزاران شاخه دیگر بجایش می روید.من هم در یکی از همین روز ها که بحث دختر پادشاه و درخت سحرآمیز در شهر داغ بود ، گفتم پادشاه خود بیمار است باید به فکر درمان خود بیافتد نه دخترش.از قضای فلکی یکی از صیادانی که با ما کار می کرد مامور جاسوسخانه بوده و گذارش مرا می دهد و من متهم به هزاران گناه ناکرده شدم.وچون زیر شکنجه دوام نیاوردم بناچار به همه گناهان ناکرده معترف شدم و سپس محکوم به اعدام.خلاصه اینگونه سخنان تا پاسی از شب ادامه داشت و سرانجام همگی خوابیدند و صبح زود ببر کوهستان از خواب برخواست و میهمانان را بیدار کرد. حسنی خطاب به کلاه زرد ها گفت شما باید زودتر راه بیافتید، تا شهر فاصله زیادی دارید . هم زن و بچه شما الان نگران حال شما هستند وهم ممکن است به دلیل دیرشدن ماموریت از طرف فرماندهان بازخواست شوید.آنگاه رو کرد به مادر و از او خواهش نمود تا ترتیب صبحانه را بدهد. 

یکی از کلاه زرد ها که فرماندهی تیم را برعهده داشت در پاسخ به حسنی گفت ما تصمیم به بازگشت به شهر را نداریم خداوند فرصتی به ما عطا کرده تا جبران جنایات قبلمان را بکنیم واز شما هم خواهش می کنیم تا این فرصت را از ما نگیرید.از طرف دیگر حضور ما در دربار دیگر غیر ممکن است . پادشاه برای هر قلاده از شیر های آدمخوارش بیش از ده ها کلاه زرد ارزش قایل است. و اکنون که ما سه قلاده از این شیرها را از دست داده ایم ، رفتنمان به دربار همان و حلق آویز شدنمان نیز همان ، حسنی گفت اینجا خانه خودتان است و کوهستان نیز متعلق به همه مردم شهر است . من فقط خواستم بگویم که شما اینجا زندانی نیستید و تصمیم ماندن یا رفتن با خود شماست قطعا ما هم خوشحال می شویم که شما ها را در کنار خود داشته باشیم و از این غربت و تنهایی نجات یابیم.من مدت هاست که تصمیم گرفته ام به شهر برگردم و زمینه نجات مردم از شر این دیو آدمخوار را فراهم سازم لیکن تنهایی مادرم مانع این حرکتم شده بود .حالا با حضور شما و دایی حبیب در کنار مادرم دست و بال من برای فعالیت های ضد پادشاه بازتر می شود. من به زودی عازم شهر می شوم تا اوضاع را برانداز کنم و برای رهایی مردم از این شرایط غیر انسانی چاره ای بیندیشم.

فرمانده کلاه زردها سخنان حسنی را قطع کرد و گفت نه هرگز، این کار شما بسیار خطر ناک است من در چالاکی شما تردید ندارم لیکن قدرت حکومت خارج از تصور شماست . شما هرگز نمی توانی به تنهایی با این غول بی شاخ و دم در بیافتید. جمعیت کلاه زرد ها بی حدو حساب است . اگر ماموران جانی جاسوسخانه حکومتی را هم به آنان بیفزایی جمعیت شان از حساب خارج است. حسنی لبخندی زد و گفت من سخنان شما را تایید می کنم . اما یک سوال دارم ، آیا این جمعیتی که برشمردید از جمعیت مردم شهر بیشتر است؟ کلاه زرد مکثی کرد و گفت هرگز، جمعیت آنان در مقابل مردم شهر مثل قطره ای در مقابل دریا می ماند. اما این مردم بحدی در مقابل پادشاه وکلاه زردها ذلیل و بی مقدار شده اند که دیگر به حساب نمی آیند. من بار ها شاهد بوده ام که جمعیت زیادی از آنها در مقابل یکی دو کلاه زرد زانو زده اند.شما چگونه می توانید روی چنین مردمی حساب باز کنید.

حسنی گفت همه حرف هایت را قبول دارم اما بر اساس همین گفته های شما عمر این دیو آدمخوار به پایان رسیده است. زیرا وقتی یک پادشاه و مامورانش به درجه ای از تکبر، غرور و خودخواهی می رسند که دیگر مردم را به حساب نمی آورند .همان روز روز فنای آنان خواهد بود. و به باور من این روز فرا رسیده است.نکته ای کلیدی که شما از آن غافل شده اید این است که همین شما کلاه زردها هم فرزندان همین مردم هستید. آیا گمان می برید کلاه زرد ها از اینکه ابزار ظلم پادشاه شده اند راضیند؟ آنان به مقتضای انسان بودنشان نمی توانند راضی باشند. زیرا نزاع درونی وجدان آگاه انسان با خوی حیوانی او نزاعی دائمیست و تعطیل بردار نیست.هرچند ممکن است در این نزاع بنا به شرایط مکان و زمان خوی حیوانی بر وجدان بیدار انسانی فائق آید و از او کلاه زردی بسازد که تحت یک دستور غیر انسانی هم نوع خود را طعمه شیر نماید .لیکن با عوض شدن شرایط همین کلاه زرد دیگر حاضر به ادامه خدمت در دربار ظلم نمی شود که نمونه بارز آن خود شماها هستید که به رغم آزادی حاضر به بازگشت به شهر نمی باشید.پس ما باید به تقویت وجدان منکوب شده انسانی مردم اعم از کلاه زرد یا جاسوس یا توده مردم بر خیزیم تا بر خوی حیوانی خود که یا درندگی و یا تسلیم محض است پیروز شوند.

شیوایی کلام و منطق پرتوان ببر کوهستان چنان انقلابی در درون کلاه زرد ها ایجاد نمود که زار زار شروع به گریستن کردند و از گذشته خود بیش از پیش اظهار ندامت.

آنگاه سرکرده تیم اعدام کلاه زردهاکه نشان می داد آدم فهمیده ای است. خطاب به ببر کوهستان اظهار داشت . این آشنایی خود با شما را یک توفیق الهی می دانم.اما آنچه مایه تعجب من شده این است که شما در این کوهستان چگونه به این درجه از کمال دانش و انسانیت رسیده اید که حاضرید از گذشته زشت و ننگین ما به این راحتی بگذرید وآسایش و آرامش خود را برای مردمی که حتی آنان را ندیده اید به مخاطره بیندازید.؟

حسنی در پاسخ وی گفت این هنر من نیست بلکه این معجزه آزادیست که استعداد ها را شکوفا می کند.وروح حق جویی و خدا باوری را در درون آنان متجلی می سازد بر خلاف خفقان که حتی شیری که در جهان نماد جوانمردی است را به آدمخواری وامیدارد. پس شما نگران جان من نباشید . من به شهر می روم و بعد از چند روز برمیگردم .سیف الله گفت اگر در رفتن به شهر جدی هستی پس من هم با تو به شهر می آیم چون تو با آداب و رسوم شهر آشنا نیستی و به سرعت توسط جاسوسان پادشاه شناسایی و دستگیرمی شوی.پس خواهش می کنم بگذار من هم در کنارت باشم و به اتفاق راهی شهر شویم. سپس حسنی درخواست فرمانده تیم کلاه زردها را پذیرفت و اسباب سفر به شهر را فراهم نمودند.........

 

ارسال در تاريخ شنبه دوازدهم مرداد 1387 توسط محمد باقر عباسي سملي

 

حسنی و دختر پادشاه

 

(بخش چهارم)

 

..........هواکم کم رو به تاریکی می گذاشت . نگرانی عجیبی سراپای وجود مادر حسنی را فرا گرفته است.باران نم نمک شروع به باریدن کرده است ، پرسشهای گوناگونی ذهن مادر حسنی را به خود مشغول ساخته. آیا او به شهر رفته ؟ آیا دچار سانحه ای مثلا پرت شدن از کوه شده است .؟ آیا کله شقی حسنی باعث درگیریش با جانوران درنده ای از قبیل پلنگ ، شیر و یا گله های گرگ شده و خدای نا خواسته .....و .....

پیر زن تنه درخت کهنسالی را که بالای تپه مشرف بر کلبه چندی پیش بر اثر طوفان سرنگون شده و در روزهای قبل توسط حسنی به نزدیکی های کلبه آورده شده بود را به سختی کشان کشان به درب کلبه می رساند تا با آتش زدن آن هم گرما و روشنایی کلبه را تامین کند و هم بتواند روی شعله های آن به تدارک شام بپردازد. حالا مادر حسنی یک پایش بالای تپه ایست که کلبه در دامنه آن بنا شده و به دور دست ها خیره می شود و پای دیگرش درون کلبه و مدام با خود کلنجار می رود که او بدون اجازه من هرگز به شهر نخواهد رفت. اسب ورزیده و تنومند او پرورش یافته کوهستان است و به این سادگی از کوه پرت نمی شود.حسنی بارها قبلا مورد هجوم درندگان وحشی قرار گرفته و با چالاکی خواست خود  از معرکه موفق بیرون آمده و به او آسیبی نرسیده است. انبوه افکارجور و واجور و نگران کننده توان تحلیل صحیحی از علت تاخیر طولانی حسنی در مراجعت به خانه را از خیرالنساء صلب کرده است. هرچه به غروب خورشید نزدیکتر می شویم بر حجم نگرانی های او نیز افزوده می شود.خیرالنساء تعدادی کبک را که روز گذشته حسنی شکار کرده بود درون آبلیمو و نمک خوابانده و سیخ های کباب را کم کم آماده می کند و بر جان شیطان لعنت می فرستد و مدام بر محمد و آل محمد صلوات می فرستد تا شیطان دست از وسوسه های نگران کننده اش بردارد.

کمی آنسوتر سکوتی سنگین و توام با حیرت و اضطراب بر کوهستان حاکم است ، کاروان اسرا در مسیری صعب العبور به سختی به سوی قله های سر به فلک کشیده و پوشیده از درخت کوهستان در حرکتند. مردی که تا لحظاتی پیش بنا بود طعمه شیرها شود اکنون جلادان خود را دربند می بیند. برایش قابل هضم نیست. مگر می شود کلاه زردی را به بند کشید . براستی این مرد کیست که جرات به بند کشیدن کلاه زردهای پادشاه را به خود داده است. به یقین او از توان حکومت بی اطلاع است و وقتی که بداند اینان گزمه های پادشاه قدر قدرت آن سرزمینند از کرده خود پشیمان می شود ونمی داند که چه سرنوشت شومی در انتظارش خواهد بود. هرچه کاروان به جلوتر می رود وحشت حبیب نیز بیشتر می شود. کلاه زرد ها که تا آن روز جز اجرای خشن و بی رحمانه فرامین جائرانه پادشاه وتسلیم محض وتبعیت مظلومانه مردم سرزمین خود تجربه ای نداشتند. اکنون با مواجهه با چنین رویدادی نادر و بی نظیر چنان شکه شده اند که که حتی توان تکلم را نیز از دست داده اند.

کمی جلوتر از کاروان مردی بلند قامت و قوی هیکل با سینه ای ستبر و چشمانی درشت با موهایی بلند که لباسی سراپا سپید بر تن دارد که هیچیک تابع قوانین حکومتی نیست بر پشت اسبی رهوار نشسته است و هر از چند گاهی خطاب به کاروانیان می گوید دوستان کمی سریعتر حرکت کنید مادرم تنها و منتظر است. متانت و مهربانی حسنی بر حیرت و تعجب کاروانیان می افزاید. او انگار نه انگار که سه قلاده شیر تربیت شده دربار را از پای در آورده و زندانی محکوم به مرگ پادشاه را آزاد نموده و کلاه زرد های حکومت را به بند کشیده است ، بلکه تمام نگرانی او تنهایی مادرپیرش می باشد که اکنون منتظر اوست.

ارسال در تاريخ سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط محمد باقر عباسي سملي

 

حسنی و دختر پادشاه

(بخش سوم)

 

.......از حسنی اصراربه رفتن به شهر و از مادرش اصرار به ماندن در کوهستان،تمام امید مادر حسنی به فرا رسیدن فصل زمستان بود ، تا شاید بارانی ببارد و از این بلای خشکسالی رهایی یابند شاید بتواند اندکی درعزم حسنی در رفتن به شهر تاثیر بگذارد و او را از تصمیمش منصرف سازد.مادر حسنی به خوبی با قصاوتهای شاه نادان آشنا بود و می ترسید که حضور حسنی در شهر باعث جانش شود .

در ادامه مباحث رفتن و نرفتن حسنی و مادرش ، کم کم فصل زمستان سر رسید و بر خلاف چند سال گذشته از اولین روزهای زمستان بارش باران، روحی دوباره در کالبد رنجور کوهستان دمید. جویبارها و برکه ها دوباره پرازآب شدند و زمین سرسبز شد و مهاجرت چرندگان و پرندگان به سوی کوهستان دوباره آغاز.اما این شادابی طبیعت هرگز نتوانست زره ای از افسردگی حسنی بکاهد.وهر روز که می گذشت او در تصمیمش برای عزیمت به شهرمصمم و مصمم تر می شد.

حسنی مدام سخنان مادرش در توصیف جنایات پادشاه و کلاه زردهایش را در ذهن خود مرور می کرد. اینکه برای طعمه شیر ساختن فرهیختگان شهرتنها پنج گناه کافیست. کافیست که شما بگویید بالای چشم پادشاه ابروست،نام اسب پادشاه یابوست،لباس شما یکدست قرمزنباشد و نقطه ای سفیدی در آن دیده شود،موهای شما از 13 سانتیمتر کمتر بوده و النهایه پاچه شلوار شما بیش از 13 سانتیمتر باشد.اینکه گزمه های پادشاه را به دلیل رنگ زرد کلاه فرمشان کلاه زرد می نامند . و اینکه رنگ لباس تمام اهالی شهر به دلیل علاقه پادشاه به رنگ خون باید قرمز باشد. و اینکه 13 عدد نحس است و چون پادشاه از نحوست خوشش می آید حتما عدد 13 باید ملاک و معیار قانون قرار گیرد و .....

مرور مکرر این افکارهر روز برافسردگی حسنی می افزود و او را رنجورتر می ساخت . تا اینکه در یکی از روزها که حسنی  در تعقیب آهویی ، ناخواسته تا دامنه های کوهستان پایین آمده بود ، صدای طلب استمدادی هزین وی را در جای خود میخکوب ساخت. او با چالاکی از روی اسب به زیر آمد و در لابلای درختان کوهستان خود را به نزدیکی صاحب صدا رساند. حسنی با دیدن صحنه ای هولناک چشمانش سیاهی رفت وتمام کوهستان به دور سرش شروع به چرخیدن کرد. برای لحظاتی سرش را میان دستانش فشرد و سعی کرد تسلط خود بر افکارش را حفظ کند. آه خدای من حتما خواب می بینم ، اما بالا گرفتن فریاد مرد دربند ، حسنی را به یقین رساند که آنچه می بیند عین واقعیت است و او در اوج بیداری و هشیاریست . حسنی مردی میانسال اما به شدت رنجور با لباسی قرمز و پاره پوره با موهایی ژولیده را می دید که دستانش از پشت بسته است و طنابی به گردن دارد که به پشت اسبی که یک کلاه زرد بر آن سوار است بسته شده ودو کلاه زردی که بر پشت دو اسب دیگر نشسته اند مدام بر پشتش شلاق می نوازند و از او می خواهند که تندتر حرکت کند. کمی جلوتر از آنان نیز سه قلاده شیردرباری  در حرکتند. حسنی بلافاصله به یاد سخنان مادر در تعریف چگونگی طعمه شیر سازی دانشمندان شهر توسط گزمه های کلاه زرد که به دستور پادشاه صورت می گرفت و شیرهای تربیت شده دربارجهت آدمخواری افتاد و آه از نهادش بر آمد.

با نزدیکتر شدن کاروان مرگ ، حسنی نیز خود را به مکانی امن ومشرف برجایگاه اعدام که از پیش آماده شده بود رساند تا بتواند با اشراف کامل هم حوادث قریب الوقوع را زیر نظر داشته باشد وهم در صورت قطعی شدن برگذاری مراسم آدمخواری شیران توسط کلاه زردها به یاری آن اسیر دست جلادان برخیزد.سرانجام کاروان جهالت و جنایت وارد میدان مرگ شد. و کلاه زرد ها قربانی را در جایگاه به سلیب کشیدند تا آماده اجرای مراسم گردند.سپس شیر ها که به دلیل تجربیات فراوان قبلی به وظیفه خود کاملا آشنا بودند . در جایگاه خود قرار گرفتند. آنگاه متن اتهام نامه به شرح زیر قراعت شد:

شما رعیت نا سپاس که متهم به ارتکاب جنایات هولناکی از قرار داشتن لکه ای سفید درپیراهن،کمتر بودن موهای شما از 13 سانتیمتر،بیشتر بودن پاچه شلوار شما از 13 سانتیمتر، اسب شاه را یابو نامیدن و بدتر از همه اینها اهانت به پادشاه عالی مقام رعیت نواز در قالب اینک بالای چشم پادشاه ابرو قرار دارد بوده و مورد عفو ملوکانه رب المشرقین و المغربین خداوندگارروی زمین پادشاه جن و انس واقع و محکوم به خفیف ترین مجازات دربار شاهی که خورده شدن توسط شیر است می باشید. لذا از شما می خواهیم تا آخرین وصیت خود را بنمایید.

حسنی دراین موقع دیگرتلف کردن وقت را جایز ندید وکمان برکشید و برق آسا و در یک چشم به هم زدن شیرها را آماج تیرهای خود ساخت. وآنان را یکی پس از دیگری از پای در آورد. کلاه زرد ها که برای سالیان متمادی شهر و کوه و دشت و دریا را عرصه تاخت و تاز خود ساخته و خود را قدرت بلامنازع زمین می دانستند از این حرکت رعد آسای حسنی دچار چنان حیرت و سردرگمی شده بودند که توان اتخاذ هیچ تصمیم درستی را نداشتند ولحظه ای به خود آمدند که هر سه اسیر کمند ببر کوهستان بودند. حسنی پس از به بند کشیدن کلاه زرد ها ، مرد محکوم به مرگ را با خنجری که در میان داشت از صلیب رها نید. مرد نجات یافته به سرعت به سوی کلاه زرد های اسیرحمله ور شد که با عکس العمل شدید حسنی مواجه گردید. حسنی خطاب به مرد رها شده از چنگال شیران گفت در قاموس ما اسیر کشی ننگ است و اگر تو اینک قصد جان آنان را بنمایی تفاوت چندانی با آنان نخواهی داشت. پس از همینک باید تمرین عفو و گذشت نمایید که راهی طولانی و پر مخاطره در پیش داریم.حال اسبهای اسرا را آماده کن تا به اتفاق آنان به کلبه کوهستانی ما برویم سپس حسنی به اتفاق زندانی آزاد شده و اسرای کلاه زرد به سمت بالای کوهستان و کلبه حسنی به راه افتادند....... 

 

ارسال در تاريخ یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط محمد باقر عباسي سملي

 

حسنی و دختر پادشاه

 

 

(بخش دوم)

 

......پرسش های پی در پی حسنی مادرش را کلافه کرده بود. از طرفی مادر حسنی تمام سعی خود را می کرد تا او متوجه راز زندگی خود نشود. هوش و زکاوت روزافزون حسنی مادرش را به شدت نگران می ساخت .زیرا می دانست که ادامه این زندگی رازآلود عملا غیر ممکن است و در آینده ای نزدیک حسنی به تمام اسرار زندگی خود پی خواهد برد و آنگاه است که نگهداری او در کوهستان کاری بس دشوار می شود.

از قضای روزگار در یکی از همین سالها بر اثر خشک سالی فقر شدیدی برساکنان کوهستان مستولی شد.و تامین معاش روزانه حسنی و مادرش به سختی صورت می گرفت.برکه بزرگی که  از آن ماهی می گرفت رو به خشکیدن نهاده بود.آهوان و پرندگان کم کم به دنبال غذا ازکوهستان مهاجرت می کردند. حالا دیگر او به جوانی برومند،چالاک و پرتلاش بدل شده و تحمل این وضع برایش غیر قابل قبول است. وی روزی در جستجوی پاسخ یکی از پرسشهایی که به شدت ذهنش را به خود مشغول ساخته بود که پشت این کوه های سر به فلک کشیده چه می گذرد تصمیم گرفت تا به بلندترین قله کوهستان صعود نماید. لذا در یکی از همین شب ها به بهانه رفتن به شکار از مادرش خواست تا توشه ای هرچند ناچیز برایش تهیه نماید. صبح اول وقت و قبل از طلوع آفتاب حسنی به قصد صعود از کوهستان لیکن بنام شکار از خانه بیرون رفت.او رفت و رفت و رفت تا اوایل ظهر به بلندترین قله کوهستان رسید .  پس از لختی استراحت در سایه درختی که در اوج قله کوهستان روییده بود از جا برخاست و به کنکاش پیرامون خود پرداخت. حسنی احساس می کرد که دوباره متولد شده است. آری او دنیایی دیگر را کشف کرده بود. دریا، کشتی ها ، دشت های سرسبز ، شهر و آدمهای هم نوع خود و ......

حسنی از شادی سر از پا نمی شناخت . با خوشحالی تمام از کوه و به سوی شهرسرازیر شد.اما پس از طی اندکی مسافت به یاد تنهایی مادرش افتاد و به سرعت برگشت. دم دمای غروب بود که  لبخند بر لب و در حالی که تعدادی پرنده که شکار کرده بود در کوله پشتی خود داشت به درب آلونک خود رسید. مادرش که به شدت نگران او بود از دور دوید و حسنی را در آغوش کشید.و دلیل دور آمدنش به خانه را از او جویا شد.حسنی تمام آنچه دیده بود را از سیر تا پیاز برای مادرش تعریف کرد . از کشف دنیایی جدید و امید به رهایی از این وضع فلاکت بار و خشکسالی توانفرسا، خلاصه آن شب برای حسنی شب عید بود و برای مادرش شب عزا، به هر تقدیر شب را به صبح رساندند و حسنی صبح زود به هنگام خروس خوان از خواب برخواست و شروع به جمع آوری اسباب و اثاثیه اندک خود و مادرش کرد. مادر حسنی به شدت با رفتن از کوهستان مخالفت می کرد .سرانجام حسنی از این شدت  مخالفت مادر مشکوک شدو دلیل آن را از وی جویا شد. مادر حسنی که خوب او را می شناخت وبا هوش و زکاوت سرشارش آشنا بود بلاخره تسلیم شد و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد.غمی عظیم بر قلب پاک و بی آلایش حسنی سایه افکند.او آهی هزین ازدل کشید و مادرش را در آغوش گرفت و با هم سخت گریستند.و هردو با قلب شکسته بر شاه و عمالش نفرین فرستادند.

از آن روز زندگی حسنی قصه ما وارد دنیایی دیگر شد.او دیگر آن جوان شاداب روزهای قبل نبود و هر روز افسرده و افسرده تر می شد . شب و روز در گوشه ای می نشست و به سرنوشت خود و خانواده خود و مردم شهرش که اسیر ظلم پادشاه ستمگر بودند می اندیشید.

از طرف دیگر حالا دختر پادشاه به اوج دانش و آگاهی رسیده بود و به زعم پادشاه احمق، به اوج جنون و دیوانگی، شاه تمام اطبای شهر را جهت درمان دخترش به قصر فرا خواند اما نسخه هیچ یک افاقه نکرد. سر انجام دستور داد بر سردر تمام شهرنوشته ای را بیاویزند که هرکس دختر پادشاه را درمان کند پادشاه دخترش را به عقد او در خواهد آورد.و چنانچه طبیبی ادعای درمان دختر پادشاه را نموده وموفق به درمان او نشود گردنش را خواهد زد.و در همین زمان درپشت کوههای سر به فلک کشیده هر روز که می گذشت فشار ناشی از قحط سالی بر زندگی ساکنان کوهستان بیشتر و بیشتر می شد.

حسنی از شهر و مردمانش و پادشاه از مادر می پرسید و او برایش تعریف می کرد از دریای پر از ماهی از دشت های سر سبز و پر از آب و علف و .... حسنی حالا دیگر اطلاعاتش از زندگی در آنسوی کوهها داشت کامل می شد.تا اینکه روزی بر اثر فشار فقر ناشی از خشکسالی تصمیم عزیمت به شهر به هر بهایی را گرفت و مادر را از این تصمیم خود آگاه ساخت.او دیگر آن طفل سر به راه و گوش به فرمان مادر نبود حسنی حالا جوانی چالاک ، سوارکاری ماهر و تیر اندازی زبردست است که به اسرار حیات در تبعید خود و سرنوشت پدرش که قربانی جهل و خودخواهی پادشاه شده و توده مردمی که هنوز اسیر ستم پادشاه جاهل و ستمگر هستند به تمام و کمال پی برده است. آری حسنی قصه ما دیگر حسنی خود و مادرش و کوهستان نیست او اکنون رسالتی سنگین را بر دوش خود احساس می کند و ماندن در کوهستان برایش بی معناست و به چگونگی بدست آوردن رضایت مادر برای سرازیر شدن از کوهستان می اندیشد......

 

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه سوم مرداد 1387 توسط محمد باقر عباسي سملي
قالب وبلاگ