تبليغاتX
تبسم قلم
تبسم قلم
.

 

ياد دارم در غروبي سرد سرد

مي گذشت از كوچه ما دوره گرد

داد مي زد كهنه قالي مي خرم

دست دوم جنس عالي مي خرم

كاسه و ظرف سفالي مي خرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهي كشيد بغضش شكست

اول ماه است و نان در سفره نيست

اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟

بوي نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بي روسري بيرون دويد

گفت آقا سفره خالي مي خريد؟

 

 

 

ارسال در تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط محمد باقر عباسي سملي
قالب وبلاگ